گل همیشه بهار
 
قالب وبلاگ

واقعا شوکه ام.وقتی‌ یاد چشمهای اشک الود دوستم می‌‌افتم در حالی‌ که داشت به شوهرش نگاه می‌‌کرد،داشت به شوهرش نگاه می‌‌کرد و اون انگار که یه آدم غریبه نگاهش می‌‌کنه.سخته،خیلی‌ سخت.مخصوصا اگه تو غربت باشی‌.هیچکس نیست که ببینه که جناب داماد با دختر عزیزدردونه چه رفتاری داره،ببینه که دخترش هر روز چه ترسی‌ رو تحمّل می‌‌کنه از اینکه اگه یه وقت طلاق بگیره باید با آوارگیش چی‌ کار کنه،ببینه که چقدر اشتباه کرده جگر گوشه‌اش رو دست آدم درستی نسپرده،ببینه که ازدواج بدون فکر باعث شده دخترش روز به روز تکیده تر بشه،ببینه صرف اینکه دخترم خارجه و با یک مهندس ازدواج کرده ضامن خوشبختیش نیست، ببینه که به دخترش راه و راسم درست زندگی‌ رو یاد نداده...

وقتی‌ من به اینجا آمدم،وارد خانه مان که شدیم،خالیه خالی‌ بود،

وقتی‌ دوستم آمد اینجا وارد خانه‌اش که شد همه ی وسایل چیده و مهیا بود،

یک سال و دو ماه از آمدن هردوی ما میگذرد،خانه ی ما اجاره‌ای است ولی‌ آنها خانه‌شان را خریده اند

امشب تمام مدّت دوستم می‌‌گشت به دنبال این که چرا خانه ی ما گرم تر و زیبا تر است؟

و من متعجب جواب سوالاش را در چشمان اشکبارش دیدم که‌ای کاش نمی‌‌دیدم ...

[ یکشنبه 18 مرداد1388 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ گٔل بهار ]

جمعه است.صدای رادیو به گوش میرسه و پدر و مادرم که باهم صحبت می‌‌کنند و میخندند.با خودم میگم:چقدر میخوابم؟ بلند میشوم،دست و رویم رو میشویم و میام به سمت میز صبحانه.پدر با شادی سرشیری را که به خاطر من خریده سر میز می‌‌آورد و مادرم نان برایم داغ می‌‌کند، میخواهند همه چیز بهترین باشد. امروز مثل هر جمعه ی دیگر کباب داریم برای ناهار.مادر برنج را می‌‌پزد و پدر کباب را. پدرم از درون گلدانی ریحان‌هایی‌ که خودش کاشته است را می‌‌چیند و به مادرم میدهد تا بشوید و اصرار دارد که تا زمان آماده شدن غذا درون آب سرد باشند تا تازه بمانند. با پدر به حیاط میرویم که کباب را بپزیم. به جز کمی‌ باد زدن کباب‌ها کار خاصی‌ نمیکنم ولی‌ برای پدرم این همراهی من بسیار مهم است و ارزشمند. من هم ناامیدش نمی‌‌کنم.چقدر پدر و مادرم کم توقع هستند .با علامت پدرم به سمت داخل خانه میدوم و فریاد می‌‌زنم : برنج را بکشید!!۵ دقیقه بعد با سینی کباب وارد می‌‌شویم. همه چیز آماده است،خانواده دور هم جمعند.خدایا شکرت

 

 

[ دوشنبه 12 مرداد1388 ] [ 9:40 بعد از ظهر ] [ گٔل بهار ]

۱ ماه بود ندیده بودمش.

به بهانه‌های مختلف سعی‌ کردم ازش خبر بگیرم که حالش خوبه یا نه؟ دوستش نداشتم ولی‌ بهش عادت کرده بودم، زمانی‌ که تصمیم گرفتم که بهش علاقمند بشم غیبش زد، خودمو قانع کرده بودم که می‌‌تونم بهش علاقمند بشم فقط رو حساب اینکه نجیبه!!! فقط همین! ولی‌ دیدم این نجابت تبدیل شده به یک غرور کاذب و همون باعث شده بود که فکر کنه من مثل خیلی‌‌ها حاضر می شم یادم بره که ترجیح می‌‌دم مجرد بمونم تا با کسی‌ ازدواج کنم که چیز‌هایی‌ که برای من ارزش نیست رو ارزش میدونه و برعکس.

زنگ زده بود و خواسته بود همدیگرو ببینیم،همون کافه شاپ همیشگی‌.من زودتر رسیدم ولی‌ داخل نرفتم شروع کردم به رژه رفتن در طول خیابان و بعد وارد پارک کوچکی که همه مشغول دویدن بودند شدم، ماشینشو دیدم.پیاده شد و رفت تو.منم راه افتادم.وارد که شدم دیدم نشسته با لبخند همیشگی‌،انگار نه انگار که تو این مدت ازش خبری نبوده!

بهم گفت : صبر کن الان بر می‌‌گردم.

گفتم :کجا میری؟میخواهیم با هم حرف بزنیم دیگه! 

گفت :میخوام برم برات گل بخرم.

تو دلم گفتم اگه میخواستی بخری، خوب میخریدی این همه نمایش لازم نبود ولی‌ گفتم: مرسی‌،لازم نیست.

حرف زد،حرف زدیم و هرچه می‌‌گذشت من بیشتر به تفاوت‌ها پی می‌‌بردم و خوشحال از اینکه عاشق نیستم.من حرفی‌ برای گفتن نداشتم پس فقط به لبخندی اکتفا می‌‌کردم و او فکر می‌‌کرد من حاضرم همه چیز را برای کسی‌ فدا کنم که حتی بلد نیست کلمه ی عشق را هجی کند.

۱ماه بعد او دیگر مرا ندید.

[ شنبه 10 مرداد1388 ] [ 0:30 قبل از ظهر ] [ گٔل بهار ]

نمی‌ دونم،واقعا نمی‌‌دونم،یه چیزی تمام وجودمو پر کرده،یه چیزی شبیه فریاد،یه حس نا شناخته،همه جا سیاهه،هیچ نوری نیست...

همیشه یاد گرفتم که باید امید داشت ولی‌ اموخته هام یاریم نمی‌‌کنند

باید یاد بگیرم فریاد بزنم،باید یاد بگیرم که نترسم ولی‌ ...

[ دوشنبه 5 مرداد1388 ] [ 11:2 بعد از ظهر ] [ گٔل بهار ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

××× کامنت تبلیغاتی ممنوع ×××

-این وبلاگ برای من این حکم رو داره:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو----هرچه میخواهد دل‌ تنگت بگو









امکانات وب